ايرج افشار

368

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

بالاخره يك نفر قزاق پيدا كردم و مختصر وجهى در مشت او گذاشتم و گفتم از شما خواهشى دارم . گفت بفرمائيد . گفتم رئيس اردو و آقا سيّد ضياء الدّين كجا هستند . محلى را نشان داد كه خيلى از ما فاصله داشت . گفتم خواهش مىكنم به هر وسيله ممكن است به آقا سيّد ضياء الدّين بگوئيد كه فلانى مىگويد ما برحسب فرمايش شما دنبال شما افتاده و تا اين‌جا آمده‌ايم و ديگر در اين‌جا كارى نداريم ، خوب است ترتيبى بدهيد كه ما به خانه‌هاى خود برويم . قزاق رفت و بعد از ربع ساعت جواب آورد كه گفته‌اند قدرى تأمل كنيد تا ترتيب كارتان را بدهيم . ما هم ناچار در همان سرما و تاريكى ايستاديم . طولى نكشيد ديديم دو نفر قزاق با تفنگ به طرف ما آمدند و گفتند بسم الله بفرمائيد برويم . يكى جلو ما افتاد و يكى از دنبال و ما را از ميان درختها گذرانيده وارد اطاق بزرگى كردند كه حكم خرابات را داشت . جمعى كثير از قزاقان تازه‌رسيده در آنجا راحت‌باش كرده بودند و هركس به كارى مشغول بود . بعضى غذا مىخوردند ، بعضى دراز كشيده بودند ، بعضى ترياك مىكشيدند ، بعضى عرق مىخوردند ، يكى آواز مىخواند ، يكى دست به گردن رفيقش [ 22 ] انداخته بود . القصّه ما را از ميان اين جماعت جورواجور گذرانيده به آن طرف اطاق بردند . در آن طرف دو در بود كه به اين اطاق باز مىشد . در را باز كردند مرا در يك اطاق و معين الملك را در اطاق ديگر انداخته در را به روى ما بستند و رفتند . اطاقى كه مرا در آنجا توقيف كردند بيش از يك و متر و نيم در سه متر مساحت و از هيچ طرف راه به جايى نداشت و فقط در يك ضلع آن نزديك سقف روزنهء كوچكى براى روشنايى بود . زمين اطاق هم خالى از فرش و پر از گرد و خاك بود . ناچار اطاق رفيق من هم همين صورت را داشت . تفاوتى كه در اين حال براى ما داشت اين بود كه تا حال نمىدانستيم زندانى هستيم ، حالا تكليف ما معيّن شد . با تفاوت اينكه پيش از توقيف من و معين الملك لامحاله يكديگر را مىديديم و باهم صحبتى مىكرديم ، حالا از آن هم بازمانده‌ايم . بر اين ماجرا نيم ساعتى گذشت . ناگاه در باز شد و جوانك زيبايى به درون اطاق آمد كه صاحب‌منصب قزاق بود . با لحنى عتاب‌آميز كه چنگى هم به دل مىزد